ღღعشق من ღ با من بمونღღ

چه کسی میخواهد منو تو ما نشویم؟؟؟ خانه اش ویران باد!!!
 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 




تعطیـــــــــــــــــــــل

وااااااااااااااای اگه بدونید چقد خوشحالــــــــــــــم

دارم برمیگردم خونه ی قبلیم

من فقط بخاطر داشتن "پست خصوصی" اومدی اینجا

که خداروشکر بلاگفا هم این امکانو امروز اضافه کرده

دارم بر میگردمممممممممم

 

راستی پسورد اونجا هم همینه

پس...

اینجا تعطیل است


سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



غربت

سلاااااااااااااااام

اگه بدونید چقد دلم واستون تنگ شدههههههههه

ولی از وقتی اومدم اینجا یه احساس بدی دارم

همش احساس غریبی میکنم

عینه وقتی که که جایی مهمونی و شب خوابت نمیبره اونجا

اصلا دلم به تایپیدن تو اینجا نمیره

بهد یه چیز دیگه!!!

فک کنم اون روز اول کلا وبلاگ مشکل داشت 

قعلا که درسته

بازم اگه ایرادی داشت بهم بگین 

  دوسمتون دارمممممممم

 

پ.ن (3شنبه ساعت12:15):

 فااااااااااای الان یه عالمه با گیتاریست جونی حرفیدمممممم. اینخده خوچ گذشتتتتتت جای همتون خالی  بهد وختی قطیدم با خودم گفتم الان میگه این دخمله چخده پرحرفه خو ببشخید دیگه کلنی همه اینو میگن بهم


یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



اولین پست در "پرشین بلاگ" ، "رمضان" و "شهریور"

مشاهده یادداشت خصوصی


یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



ضدحال

مشاهده یادداشت خصوصی


چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



مزخرفترین و نحس ترین مسافرت عمرم!!!

مشاهده یادداشت خصوصی



ادامه مطلب

دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



زیارت

دوستای گلم دارم میرم مشهد واسه ۲-۳روز

مراقب خودتون و دلای مهربونتون باشید


جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



تفلده دوس جونی + یک عدد پسره بد

مشاهده یادداشت خصوصی


چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



نیمه ی شعبان

مشاهده یادداشت خصوصی


جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



قرار وبلاگی

سلااااااااااام

 

بلاخره منم یکی از دوس جونای وبلاگیمو دیدم

نفیسه جون که همشهریه خودمه ولی ساکن تهرانه(اینم بگم که عشقولکش هم همشهریه ماس) وقتی فهمیدم میخواد بیاد برنامه ای جور کردیم که همدیگرو ببینیمجمعه رسیدن اینجا و ما شنبه قرارمونو گذاشتیم. خدارو شکر به مناسبت ورودشون خدا یه بارونه باحالم فرستاده بودو هوا تقریبا از روزای قبل خیلی بهتر بود (هنوز بهتر بود اونقد گرم بوداااا). قرار شد ساعت ۵/۱۰ جلوی سینما... همو ببینیم و مثلا من میخواستم یخورده زودتر برسم که... نفیسه خانوم رومونو حسابی کرد وقتی دیدمش بوس بوسی کردیم و راه افتادیم...

از اونجایی که این خراب شده جایی نداره رفتیم تو یه شافی کاپ مستفر شدیم بهدشم هی بستنی خوردیم و هی غیبت کردیم، هی بستنی خوردی و هی غیبت کردیم به شما هم پیشنهاد میکنم این رَوشو حتما امتحان کنید، خیلی میچسبه  

نفیسه گفت که امیدشو (عشقولیش) هنوز ندیده و کلا هم میترسه تو این شهر باهاش قرار بزاره (بس که کوچیکه و قدم بر میداری آشنا میباره از سرو کولت ). دیدم حالا که تا اینجا اومده حیفه عشقولیشو نبینه و بره، گفتم الانکه ما منی بزنگ بیاد نهایتش میبرمت پاتوق خودمو علی که دنج هم هس بلاخره با کلی ناز زنگید و امیدش اومد دنبالش و رفتن (البته امید همون پایین وایساد و نفیسه رفت پیشش باهم رفتن). منم قبلش آدرس پاتوقو بهش دادم ولی بعدا گفت که نرفتن و یه جایی چند مین باهم صحبتیدن بهدشم رفتن خونه

منم چند مین بالا وایسادم تا این ۲تا قناری برن بهدش رفتم خونه

پ.ن۱: وقتی میخواستم از خونه بیام بیرون مامی گفت کجا؟ گفتم قرار. گفت: پس زود بیای خونه یه موقه بابات پا نشه بیاد،بهدشم گوشیتو خاموش نکنی (فک میکرد با علی قرار دارم) گفتم نه مامی میخوام برم پیشه دوسمم

پ.ن۲: تو شافی کاپ علی هم زنگیده بود کلید کرده بود چی داری میخوریییییییی؟ ای بابا حالا هرچی میگم علی خان زشته قط کن بیخیال نمیشدآخر هم رضایت دادن بیخیال شن

پ.ن۳: یه کادو هم یادگاری واسه نفیسه جون گرفتم که خدا کنه خوشش بیاد

پ.ن۴: در مورد پست قبل هم اس ام اسی که من بهش داده بودم نرسیده بود و صبح دیدم خودش اس داده اما فکر میکردم با دیدنه اسِ من یادش اومده ماهگرده. زیاد حال نکردم. ولی وقتی فهمیدم اصلا اسِ من نرسیده بوده و اینکه خودش یادش بوده اینخده ذوق مرگ بودممممممم. کلنی نمیدونین چه حالی میده مردِت مناسبتارو یادش باشه. تازههههه اونم فکر میکرد من یادم رفته

دوشنبه نوشت: علی جون بابت دیشب واقعا شرمنده. مهذرت میخوام که بد باهات حرفیدم میدونم زیاده روی کردم ولی خوب بزار رو حساب تاثیرات اتفاق چند روز پیش علییییییی دیروز اینخده خوف شده بووووودی خوشحالم که بهد از ۱۰روز و اتفاقایی که افتاد دوباره شدی همون پیشولیه خودممالهی فدات شممممممممم که اینقد حلال زاده ای   همین الان زنگید ولادت و روز جوان و تبریک گفت تیفونه ی همین کاراتممممم ناننجییییییی

 


 ----------------------------------------------------

زن ،عشق می کارد و کینه درو می کند...

----------------------------------------------------

دیه اش نصف دیه توست.
و مجازات زنایش با تو برابر.
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی.
برای ازدواجش – در هر سنی – اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی – به لطف قانونگزار می توانی ازدواج کنی.
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ....
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی.
او می زاید و تو برای نوزادش نام انتخاب می کنی.
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد.
او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی.
او مادر می شود و همه جا می پرسند : (نام پدر ؟)
و هر روز :
او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و بعد می میرد.
و قرنهاست که او :
عشق می کارد و کینه درو می کند.
چرا که :
در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان ، جوانی برباد رفته اش را می بیند.
و در قدمهای لرزان مردش ، گامهای شتاب زده جوانی برای رفتن.
و دردهای منقطع قلب مرد ، سینه ای را به یاد او می آورد که تهی از دل بوده.
و پیری مرد ، رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند.
و اینها همه
کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد او...


یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



17ماهگیت مبارک عشقه من + چگونه خوشبخت ترین زوج دنیا شویم !!

 

  تو طراوت باران ، تو سخاوت زمینی

  تو کرانه های قلبم ، بهترین ، تو بهترینی

 

  زندگی با تو برایم بوی ریحان میدهد

  بی تو اما بوی ریحان ، بوی زندان میدهد

 

علی جون ۱ماه دیگه هم گذشت، با همه ی خوب و بدش.

عشقمون ۱ماه دیگه هم بزرگتر شدش.  

به نظرت منو تو هم همونقدر بزرگ شدیم؟

ممممممممممم

ناناسی میدونم الان خوابی و احتمالا ۷تا پادشاه داری میبینی همین الان واست یه اس ام اس فرستادم نمیدونم کی میخونیش ولی دلم میخواد قیافتو وقتی که میفهمی بازم یادت رفته این روزو ببینم مطمئناً عینه همیشه یادت بودااااااااا ولی تا میخواستی بگی من گفتم نه؟ 

جوجوی من  دلم میخواد زودتر مال هم شیم واقعا دارم به این پی میبرم که میگن هرچی مدته دوستی بیشتر شه مشکلات هم بیشتر میشه. ولی خوب چه میشه کرد... کاش هرچی زودتر موقعیتی فراهم شه تا واسه همیشه کنار هم باشیم

 

بهدشم یه خواهشی دارم ازت... میشه دیگه اینقد دعوام نکنی؟ درسته سر کار میری و خسته ای و اصلا حوصله ی منم نداری، ولی منم دلم میخواد باهات بحرفم. چه همون ۳۰ثانیه پای تِل چه ۱ساعتی که میچتیم. حالا منم از دهنم چیزی میپره تو نباید اونجوری قهر کنی و دعوام کنی کهدلم میخواد یخورده باهام مهربون تر باشی. وقتی میبینی افکاره مزخرف اومده تو کلم چرا با حرف زدن آرومم نمیکنی؟ تو که میدونی دوای همش خودتی!!! بابـاااااااااا علیه خونم کم شده خوووووووو   به کی بگــــــــــــــم

بهدترشم اینکه کلنی عاشخت میشم وختی عینه پیشی خودتو میمالی بهم   اینقده ناز میشــــــی آدم دلش میخواد درسته قورتت بده

 

نانِنجــــــــــــــــی

 دوسمت دارم این هوااااااااااااااا

 

  مهسا جونی ماهگرده شما هم مبالکا باشه خانومی  

 

 پ.ن: اَه چشمام خیلی خَستَس. آخر میدونم کور میشم پای همین کامی اونوخت علی هم طلاخم میده ولی خوب مگه من این چیزا حالیم میشه

به دوست جونا: انگار یه سوء تفاهمی واسه پست قبل بین بعضیا بوجود اومده. لازمه که ۲باره بگم این مشکله یکی از دوستای گلم بود نه منو علی، که خواستم اینجا مطرح شه تا هم به ایشون کمکی شه هم اینکه میتونه بعدها مشکله خودمون هم بشه. دلم میخواس با کناره هم گذاشتنه نظرات شما بتونیم بهترین تصمیمو بگیریم.

به گیتاریست: خانومی ناراحتم ازت. جواب کامنتتم دادم، امیدوارم که بخونی. عزیزم بازم میگم که یه سوء تفاهم بیشتر نبوده. به هر حال امیدوارم نظراته دوستان تونسته باشه کمکی واست باشه و اینکه امیوارم بهترین تصمیمو بتونی بگیری واسه زندگیت و آیندت. از خدا هم میخوام تا راه درستو جلو پات بزاره. اینم بگم تا خیالت راحت شه... به عشقم قسم هیچ مشکلی با علی پیدا نکردم بخاطر شما. اونم فقط چون احساس میکرد که بقیه مخاطب رو علی دونستن یخورده جوش آورده بود که دواش پیش خودم بود  

    

 

چگونه خوشبخت ترین زوج دنیا شویم !!

 

عشق راهی برای ابراز احساسات است....اما برای ابراز عشقتان نباید حتماً منتظر مناسبات و فرصت های خاص باشید. با به کار بستن این عادات ساده اما مهم در زندگی خود، رابطه عشقیتان را بیش از پیش رونق بخشید تا شما نیز جزء زوج های خوشبخت به حساب بیایید.



1. حداقل روزی یکبار به همسرتان بگویید "دوستت دارم."

مطمئن باشید که همسرتان به شنیدن این کلمات نیاز دارد. مطمئن باشید صادقانه گفتن این جمله زندگی تان را از این رو به آن رو می کند،اگر بیش از 30 سال هم از زندگی تان گذشته این مورد را امتحان کنید نه لوس بازی است نه سوسول بازی ...

 

2. موقع سلام و خداحافظی همدیگر را در آغوش گرفته و ببوسید.

شاید این مورد کمی سخت بیاید اما باور کنید از آن روش هایی است که معجزه می کند و تمام کدور ت ها و ناراحتی هایی را که شاید پیش آمده باشد از بین می برد.مطمئن باشید اگر هر روز هم این کار را بکنید برایتان به حالت عادی در نخواهد آمد و تکراری نخواهد شد...

 

3. تا پایان عمرتان، قرار ملاقات های عاشقانه تان فقط با همسرتان باشد.

با همسرتان حتی بیشتر از زمانیکه با بهترین دوستانتان رفتار کنید. یادتان باشد که همیشه باید عاشق و معشوق باقی بمانید. پس وقتی برای شام بیرون می روید، درب را برای خانمتان باز کنید، صندلی را برای وی بیرون بکشید، و موقع قدم زدن دست های همدیگر را بگیرید.
یادتان باشد که همسرتان تنها کسی است که در تمام غم ها و شادی هایتان با شما شریک است و دل سوز و فدایی شماست پس آیا به نظرتان چنین کسی ارزش چنین رفتار هایی را ندارد؟

 

4. مسائل پیش پا افتاده را جدی نگیرید.

می توانید اجازه دهید که عادات بد همسرتان اعصابتان را به هم بریزد و اذیتتان کند. می توانید هم این عادات را بپذیرید و برای بهبود وضعیت تلاش کنید. آیا همسرتان عادت دارد در خمیردندان را موقع مسواک زدن باز بگذارد؟ خمیردندانتان را جدا کنید. آیا شوهرتان عادت دارد لباسهایش را در همه جای خانه پخش کند؟ توجه نکنید، یا اگر هم خیلی اذیتتان میکند آنها را جمع کنید، و همیشه به خاطر داشته باشید که در قبال این گذشت شما، همسرتان هم کارهای فوق العاده ای برایتان خواهد کرد.


5. به جنبه مثبت قضیه فکر کنید.

به جای اینکه در مورد راه هایی که همسرتان موجب یاس و ناراحتی شما می شود فکر کنید، در مورد همه چیزهای مثبتی درمورد او فکر کنید که همیشه نظرتان را جلب می کرده است.


6. وقتی عصبانی می شوید، کمی صبر کنید.

وقتی هر دوی شما عصبانی هستید، اصلاً با هم صحبت نکنید. چند دقیقه صبر کنید، بیرون رفته و کمی قدم بزنید، یا روی تخت دراز بکشید. برای مدتی از همدیگر دور شوید. یک مکث کوتاه به هر دو شما این امکان را می دهد که به جای ناراحت کردن و رنجاندن همدیگر، عاقلانه درمورد چیزی که موجب ناراحتیتان شده است با یکدیگر صحبت کنید.
چیزی که در اینجا مورد از همه است این است که در موقع عصبانیت هرگز
صدایتان را برای یکدیگر بلند نکنید و حرمت ها را زیر پا نگذارید.


7. هیچوقت از اسرار و ضعف های همسرتان برعلیه او استفاده نکنید.

آنچه که به نظر غیر مهم، جزئی، و پیش پا افتاده می آید ممکن است در نظر همسرتان بسیار جدی و پراهمیت باشد. باید تشخیص دهید که چه چیز برای همسرتان مهم است و به هیچ عنوان درمورد آن با دوستانتان، مادرتان، خانواده همسرتان و یا هیچ کس دیگر صحبت نکنید.
همچنین سعی نکنید موقع دعوا آن مسائل را به رخ او بکشید. یک رابطه عاشقانه رابطه ای است که طرفین بتوانند به همدیگر اعتماد کنند و رازهای درونیشان را برای هم مطرح کنند.


8. اول به همسرتان فکر کنید.

اگر هر دوی شما اینکار را انجام دهید، مطمئن باشید رابطه ای بسیار لذت بخش در انتظارتان خواهد بود. تا می توانید در جواب درخواست های همسرتان پاسخ مثبت بدهید و تلاش کنید که زندگی را برای او راحت تر کنید و مطئن باشید او نیز همین کار را برای شما خواهد کرد.


9. همسرتان را همه جا عزیز بدارید.

به هیچ عنوان درمورد همسرتان پیش کسی بدگویی نکنید. وقتی درمورد او صحبت می کنید، بگذارید عشق و احترام شما برای همه آشکار شود.


10. هر روز زمانی را به باهم بودن اختصاص دهید.

ببینید چه کاری برای هر دو شما بهتر است....با هم غذا بخورید، آخر شب وقتی کنار هم روی تخت دراز کشیده اید فیلم تماشا کنید، با هم برای قدم زدن بیرون بروید و کارهایی از این قبیل. حتی می توانید کارها را باهم مخلوط کرده و برنامه تان را متنوع کنید. اگر یکی از شما در مسافرت به سر می برد، شب ها به همسرتان زنگ بزنید و صدایش را بشنوید. فقط مهم این است که زمانی را کنار هم بگذرانید.


11. با احترام با یگدیگر صحبت کنید

اکثر افراد در روز های اول ازدواج و در دوران نامزدی بسیار محترمانه همدیگر را خطاب میکنند و کمتر از "جان" و "عزیز" به هم نمی گویند اما بعد از مدتی همه اینها فراموش می شود و به اصلاح "تو تو" کردن جایگزین آن می شود .
خطاب کردن همسر با کلمه "شما" چه زن و چه مرد مانع بسیاری از کدروت ها و درگیر ها می شود ،یادتان باشد همسرتان بهترین کس شماست و اوست که باید از همه بیشتر او را عزیز بدارید و با احترام برخورد کنید.


رعایت موارد بالا علاوه بر اینکه هیچ هزینه ای برایتان ندارد باعث می شود زند گی تان از این رو به آن رو شود ،اشتباه نکنید این امور ساده تنها برای زو ج های جوان و تازه ازدواج کرده نیست حتی اگر بیش از10سال از ازدواجتان گذشته است،رعایت این موارد هیچ موردی برایتان ندارد.

می توانید از هم اکنون شروع کنید و این موارد ساده را امتحان کنید... امیدوارم همیشه روز های خوشی را با همسرتان سپری کنید و لبخند همواره بر روی لبتان باشد.

 

 

 


پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



راهنمایی

سلام دوس جونیا

 

واسه یکی از دوستای گلم یه مشکلی پیش اومده که بعدها میتونه مشکل خودمم بشه. واسه همین تصمیم گرفتم اینجا مطرحش کنم تا نظر شمارو هم بدونم. اگه شما تو این موقعیت قرار مبگرفتین چیکار میکردین؟

اینم بگم که این دوس جونی بعد از ۵سال تازه دیروز اینو فهمیده... 

 

من خانواده و فامیلم خیلی با هم راحت هستند ( حجاب ، دست ، روبوسی ) فامیل" عشقم " هم همین طور اما " ما " یک تفاوت داریم ! " من " اصلا مثل فامیلامون نیستم ! مثلا با پسر خالم حتی دست نمیدم اما " عشقم " مثل فامیلامون و فامیلاشونه . حالا منم " حسسسساس " تازه فهمیدم که " دختر خاله / دایی / عمو ) همه روبوسی و دست ! من هر چی کلنجار میرم نمی تونم اینو تحمل کنم !
حالا با منطق تمام ( ارتیمیس گفتم منطقیم ، داره کار دستم میده ) می خوام از عشقم بگذرم ! چون می دونم در اینده سر این
موضوع ناراحت میشم و اون رو هم ناراحت می کنم ، شما جای من بودید چه کار می کردید ؟؟؟؟؟

( " خودش " گفت : من فرهنگم اینه و از بچگی این جور بودم ! حالا نمی تونم با ورود تو ، دختر خالم رو ضایع کنم توی جمع وقتی میاد روبوسی کنه ! تازه میگن زن ذلیله ! منم گفتم : از الان شروع کن ، کو تا من بیام ، گفت : تو " خیلللللی " حساسی منم بهم برخورد گفتم : بحث تموم ، من کنار میام !!!)

اما نمی تونم

اگه گفت : تو حساسی چه کار کنم ؟ باید برم دیگه ؟
درسته مهم هست برام ، اما منطق میگه این راه اشتباهه ، منم رابطه داشتم برای شناخت برای یک زندگی ایده ال و بی ناراحتی ، الان اگر بگذرم یعنی خودم رو گول زدم و بعد ها مشکلات زیاد میشه.
، درد تنهایی و داغون شدن بهتره تا ازار دادن عزیزترینم ، جون من باعث ازارشم ،

دوست دنیای واقعیم گفت : یه مدت تموم کن ، بر می گرده !

مشورت خیلی کمک کنندس برای همین می خوام نظر خیلی ها رو در نظر بگیرم و حرکتم رو انجام بدم هر چند گذشتن از عشقم سخته ولی از بد بختیه هر 2تامون بهتره.

 

ممنون میشم اگه شمام راهنمایی کنین


چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



یک عدد علی همراه با عخشولیه فراوان

مشاهده یادداشت خصوصی


پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



آخرین فرصت

مشاهده یادداشت خصوصی


چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



قراره یَخـــــــمَـکی

مشاهده یادداشت خصوصی


سه‌شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



خدا رو شـــکر...

مشاهده یادداشت خصوصی


یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۸ توسط سارا بلا



Blog Skin